تبليغاتX
از درون تا درون

از درون تا درون

إلهي‌ أرني‌ الاشياء كما هي‌

عاشقم بر همه عالم

 

سنی ازاو گذشته بود آرام  بود و اشک بر گونه هایش سرازیر

آرام نزدیک شدم

از جنس خودم بود

آشنا نزدیک به واقعی

خیره  چشم در چشم ٬ سخن بود که گفتیم و شنیدیم

لب تاب نیاورد

گفت:

خوب بلدم عاشق بشم

عاشق محض بر شاخه ی انگور

عاشق محض بر گلبرگ رقصان درباد

عاشق گونه های دخترکی زیبا

عاشق چشمان

عاشق گیسوان

عاشق لبخند که می تراود از لبهای سرخابی

عاشق قامت رعنا

عاشق خرامیدن گامها

خوب بلدم در این عاشقی

خوب می سوزم در این عاشقی

خوب می نالم در این عاشقی

خوب می شکنم در این عاشقی

خوب اشک می ریزم در این عاشقی

اما

بلد نیستم

عاشق محض درون بشم

گفتم: محض درون را می بینی

گفت : بله

: چون غریب آشنا باهاش ماندی؟

: بله همین کار را میکنم برای تسکین عشق سرگردان

: عاشقی بر همه عالم ؟

: می گویم , که همه عالم از اوست

اما

بر او عاشق نیستم

سرگردان عشق عالمم

خوشبحال آنکس عاشق درون شد و متمرکز شد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:54  توسط   | 

رنج پیری !

 

یه خطابه است

یه اشاره است

یه تذکر است

یا حذر است

نمی دانم چه نام دارد

اما آنقدر مهم و جدی است که بسراغ هر کسی خواهد آمد

به سراغ آنکه آگاه شد از نفس و کار نفس  به وعده ماند

و به سراغ آنکه از نفس غافل ماند  

ای تو که سرنخ آمده بدستت

ای که آگاه شدی بر نفست

بسراغ تو خواهد آمد جدی جدی  به وقت پیری

حتی اگر بیش هنر کردی ! باز نیز در عذاب شدت خواهی شد

حتی عذاب عشق

عشق سخت می آید به سراغت ترا عاشق زمینیت می کند

و یک عاشق سرگردان و سخت در عذاب

و تو ای غافل از نفس

رنج تنگی و کوتاهی عمر بسراغت خواهد آمد

حاصلی که عمری در پی بودی  از دست برفت و هیچ !!! 

و چه رنجی سخت !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 5:31  توسط   | 

تربیت !!!

 

از جایی رد می شدم صدای مادری که با تندی با بچه اش حرف میزد :

بی تربیت .... بی شعور .....نفهم .... اگه یک بار دیگه حرف بی ادبی بزنی این سیخو تو حلقت فرو

میکنم , احمق بی شعور نفهم ....... 

 .

و شنیدیم  مادری که با یک لبخندی باکلاس گونه  به بچه اش میگه :

آفرین با تربیت ..... با شعور .... چیز فهم ... با ادب .......

 .

.

ما چرا همیشه باید یک وری بشیم !!!؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 3:1  توسط   | 

فکر ثواب

 

با فکر که نمی شود ثواب کرد .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 14:3  توسط   | 

سکوت حجیم

چندیست که  از دور با سکوتت خبر میرسانی ٬ برایت دعای "صدای پای آب"  خواندم

میگن که دوتا که با هم کل کل میکنن حتما دلاشون از هم فاصله داره و لابد شنیدی دوتا که بی هیچ سخنی ساعتها در کنار همند حتما دلاشون به هم نزدیکه

توی که دور و نزدیکت به اندازه ی سکوتت خاموشیست لا یتناهیست ٬تحمل حجم مرا میدانی !!؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:35  توسط   | 

 

تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون

 

 

نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون

تا کی زنی بر خانه‌ها تو قفل با دندانه‌ها

 

 

 

تا چند چینی دانه‌ها دام اجل کردت زبون

شداسب و زین نقره گین برمرکب چوبین نشین

 

 

 

زین بر جنازه نه ببین دستان این دنیای دون

برکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن

 

 

 

بیرون شو از باغ وچمن ساکن شو اندرخاک وخون

دزدیده چشمک می زدی همراز خوبان میشدی

 

 

دستک زنان می آمدی کو یک نشان زآن‌ها کنون

ای کرده بر پاکان زنخ امروز بستندت زنخ

 

 

 

فرزند و اهل و خانه‌ات از خانه کردندت برون

کو عشرت شب‌های تو کو شکرین لب‌های تو

 

 

 

کو آن نفس کز زیرکی بر ماه می خواندی فسون

کو صرفه و استیزه‌ات بر نان و بر نان ریزه‌ات

 

 

 

کو طوق و کو آویزه‌ات ای در شکافی سرنگون

کو آن فضولی‌های تو کو آن ملولی‌های تو

 

 

 

کو آن نغولی‌های تو در فعل و مکر ای ذوفنون

این باغ من آن خان من این آن من آن آن من

 

 

 

ای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزون

کو آن دم دولت زدن بر این و آن سبلت زدن

کو حمله‌ها و مشت تو وان سرخ گشتن از جنون

 

هرگز شبی تا روز تو در توبه و در سوز تو

 

 

 

نابوده مهراندوز تو از خالق ریب المنون

امروز ضربت‌ها خوری وز رفته حسرت‌ها خوری

 

زان اعتقاد سرسری زان دین سست بی‌سکون

زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدا

 

زان ماجرا با انبیا کاین چون بود ای خواجه چون

چون آینه باش ای عمو خوش بی‌زبان افسانه گو

 

 

زیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:30  توسط   | 

زندگی

 

زندگی رسم خوشایندیست .

اگر این نطفه ی نا خلف عارض شده نبود

این همه قانون سر هم تلمبار کردن و درست کردن و تبصره و اضاف کردن و کم کردن قانون دوباره بیار و ببر و تزریق کردن نیاز نداشت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 11:6  توسط   | 

آی درون لطیف.........

 

اونی که درون توه

آنقدر زیباست که

تو هر چی فرو بره مثل خودش زیباش میکنه

مثل خودش قشنگش میکنه .

مثل خودش رنگ و رو میده .

مثل خوش لطیف میکنه

حتی اگه تو گٍل فرو کنه خودشو

از بس که زیباست

گٍل آدمش میکنه

نرم و لطیف

چست و چابک

با دوپای فوق العاده

میدوی همچو آهو

میپری از سر جو

.

.

اصلابه خودت یه نگاه بنداز ببین چه غوغا کرده

آی درون لطیف

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 20:25  توسط   | 

عشق

 

سلام

میدونی عاشقی چه نوعیه ؟ یا چه وصفیه ؟ یا چه با کماله ؟

یکی سراغ دارم

میخوام بهت نشونش بدم

بزرگ و با وقار

 اما نه به شکل وقار و بزرگی آدمای مغرور و خودخواه

یکیه که همه رو دوست داره

یکیه که همه رو از عظمت عشقش جذب خودش کرده

بغل کرده

با تمامیت

بدون ذره ای درنگ و کوتاهی !

همه رو در آغوش پر از لطف محبتش جا داده !

.

.

اون  زمینه .

آره زمین .

از بس زیر پاته این همه بزرگی اونو ندیدی !؟

این همه جذبه ی اونو ندیدی !؟

کف پاتو به سینه ی خودش جا داده

.

مورچه ی بقول آدمای .... ناقابل با تمامیت تو وجوش لونه داده ٬ خونه داده بی هیچ اجاره یا کرایه

 درختو ندیدی اینقدر عشق به اون ورزیده که ریشه شو تو دل خودش دونده !

از آدم و حشم و .... جذب خودش کرده ٬ بغل خودش کرده

مفت و مجانی بی هیچ منت و معامله هرچی بخوان این همه بهشون ارزونی میده

و چقدر مهربان !!!

کار امروز و دیروزش نیست

خیلی بیشتر از اون که فکرشو میکنی

عشق اینه .

از این روشنتر ؟

حالا میتونی وزنه ی عشقتو با وزنه ی عشق زمین بسنجونی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 2:50  توسط   | 

باز که سوراخ دعا گم کرده ای !

 

امروز

دشتی که ته آن به چشم نمی آمد را دیدم . برّ و بیابان بی آب و علف

بیگانه با باران

به زمین  نگریستم ٬دانه ها ٬ بذرها٬ آرام در خاک

 و چه بی انتها بذر و چه بی انتها دانه !

گفتم :شما را چه شده از عدم تولدها !؟

گفتند :

آدمی

مدعی

.

.

آدمی

مدعی

طعنه می زنی که از عشق زیادترم از نگاه بیناترم

تو باخیال نفس عقل پیشه کردی که آب را چنان سد کنم و  چنان جای دیگر برم تا که آبادانی کنم !

تو آبادانی کن

اما نه این آب بدزدی و به جایی بری

که هم خشکاندی

هم  آن آب سیراب آن آبادانیت نشد

تو از دانه آب را مگیر و آنگه دیگر دانه را آب دانی کن

.

تو دانه را بین وآنگه آب دانی کن

وآنگاه ببین مستجاب الدعای سبزه را .

مهمانی ابر و باران را .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19:47  توسط   |